
با محدودیت های آپلود عکس ها، دوباره مواجه شدم. دلم می خواست این جا را شبیهِ آنی کنم که باید،.. که می خوام، اما... نَه، فعلاً که نمی شه.

برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
دلت براشون تنگ می شه اما..واقعیت اینه که هیچ کَس، عزیزتر از خودت نیست مگه یه نفر، حالا چرا یه نفر،..[خیلی حرف هست برای تبیینش].
تو باید خودتُ محکوم به تنهایی کنی اما تن ندی به ذلتی که دیگری اگه بهش واقف بشه، دور نیست که خواسته یا ناخواسته، دمار از روزگارت در بیاره.
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
دختری داشت تعریف می کرد که در 5 سالگی، بینایی اش را به دلیل بیماری از دست داده و حتی چهره ی مادر و پدرش را به خاطر ندارد.
- فقط چهره ی کسی را که از او ترسیده بود را، به خاطر داشت.
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان